نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو

خوی تو مردم کشتن است، ای من غلام روی تو

گه جان به بویی می دهم، گه دل به مویی می نهم

کاری ست افتاده مرا با هر خم گیسوی تو

از بس که کویت هیچگه خالی نباشد ز آه کس

هر لحظه بینم تازه تر داغ سگان گوی تو

نزدیک مردن می شوم از بوی زلفت می زیم

تا حال چون خواهد شدن روزی که نبود بوی تو

گر من نمانم، ظن مبر کز کوی او دامن کشم

با باد همراهی کند خاک من اندر کوی تو

آیم به کویت هر شبی چون خواب ناید چون کنم

مشغول دارم تا سحر خود را به گفت و کوی تو

گفتی که سوی باغ رو تا بو که دل بگشایدت

او فتح ما را کی زند چندین گره در موی تو

امشب که مهمان منی، فردا که خواهد زیستن؟

بگذار تا یک ساعتی می بینم اندر روی تو

دست رقیبت بس بود، گر تیغ بر من می زنی

پیکار خسرو چون نهم بر ساعد و بازوی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و از تاثیر عمیق او بر دل و جانش سخن می‌گوید. او از شدت علاقه‌اش می‌گوید که وقتی به یاد محبوبش می‌افتد، جان و دلش را به او تقدیم می‌کند و از عذاب فراق و دلتنگی‌اش برای او می‌نالد. شاعر همچنین به زیبایی‌های محبوب و لحظات نزدیک به مرگ ناشی از عطر و زلف او اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در کوی محبوبش هیچ‌گاه خالی از آرزوی ملاقات نیست و همواره در جستجوی اوست. در نهایت، شاعر از حساسیت و رقابت‌هایی که در عشق وجود دارد، سخن می‌گوید و می‌خواهد تا لحظاتی در کنار محبوبش بماند و زیبایی‌اش را تماشا کند.