شمارهٔ ۱۶۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دریاب که جان خراب گشته ست
دل ز آتش غم کباب گشته ست
خون جگر آب شد ز عشقت
زهره نه که گویم آب گشته ست
پیش که گشایم این که زلفت
در گردن من طناب گشته ست
یک ره به من خراب کن گشت
دل بین که چسان خراب گشته ست
دانم که ز مهر عارض تست
اشکم که چو لعل ناب گشته ست
زلف تو سیه چراست ماناک
بسیار در آفتاب گشته ست
در کشتن خسرو آرزویت
بشتاب که بس شتاب گشته ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او بیان میکند که جانش خراب و دلش به شدت از غم رنج میبرد. عشق معشوق باعث شده که خون دلش به آب تبدیل شود و حالتی عذابآور برایش ایجاد کرده است. شاعر در تلاش است تا زلف معشوق را که به گردن او آویخته شده، به تصویر بکشد و از وضعیت خود و آسیبدیدگیاش بگوید. او میداند که این غم و درد ناشی از محبت و زیبایی معشوق است و اشکهایش به مانند مروارید ارزشمند شدهاند. همچنین، به سیاهی زلف معشوق اشاره کرده و تأکید میکند که زمان برای به دست آوردن آرزوهایش محدود است و باید سریع عمل کند.