شمارهٔ ۱۷۶۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده
من نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟
بس که در سایه دیوار تو در فریادم
ز آه من سایه دیوار تو هم ناسوده
چشم تو کشتن من گفته که از غم برهم
رحمتش باد که این مرحمتم فرموده
با تو در خواب مرا پهلوی آزاد نسود
گر چه بر خاک درت پهلوی من شد سوده
برسانی ز من، ای گریه، گر آن سو گذری
خدمتی چند به خونابه چشم آلوده
سال ها شد دل من رفت و ندانم به کجاست؟
از که پرسم خبر آن دل گمره بوده؟
قلب باشد نه دل آن که تو در وی بینی
ته همه عقل و زبر پاره عشق اندوده
ندهم قصه سوز دل خویشش، زیراک
شعله ای گیرد، ترسم، به دلش زان دوده
یارب، از سوز دل ما تو نگاهش داری
گر چه بر خسرو دل سوخته کم بخشوده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات و دردهای عمیق عاشقانه اشاره دارد. شاعر از longing و خواستن یار سخن میگوید و بیان میکند که چگونه زندگیاش بدون عشق بیهوده است. او از غم و فریادی که در سایه معشوقش دارد، صحبت میکند و میگوید که حتی سایه دیوار یار هم از صدای زاری او متاثر شده است. شاعر به مرهمی برای دل شکستهاش اشاره میکند و از شبی گله میکند که حتی در خواب نیز نتوانسته کنارش باشد. او به گریه و دل سوختهاش میپردازد و میخواهد بفهمد دلش که سالهاست گم شده، کجاست. شاعر میگوید که عشق واقعی در قلبی وجود دارد که یار در آن است و او از خدا میخواهد که درد و سوز دل عاشقان را ببیند و به آنها نگاه کند. در نهایت، او از غم و سوز دلش سخن میگوید، و به شدت وابستگی و عشقش به معشوق را ابراز میکند.