شمارهٔ ۱۷۶۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه
پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟
بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم
که روزی بهر ما فتنه شود آن شکل ترکانه
مرا خود شورشی بوده ست، عشقت یار شد با آن
حدیث من بدان ماند که دیوان کار دیوانه
دل و جان گر چه با من صحبتی دارند دیرینه
ولیکن چون زیم بی دوست با این چند بیگانه
به بدنامی و رسوایی اسیران را مزن طعنه
تو، ای زاهد، ندیده ستی بلای چشم مستانه
همه یاران به گشت باغ و میل من به کنج غم
یکی زندان نماید بوستان بر مرغ ویرانه
نگون کن، ساقیا، خم را که این آتش که من می دارم
به دریا نیز ننشیند، چه جای طاس و پیمانه
اثر در جانست مستی را اگر در آب و گل بودی
سبو را مست و غلطان دیدمی در صحن میخانه
گرم خون ریزد آن سلطان، فدای بندگان او
که عاشق کز بلا ترسد نباشد مرد مردانه
گه کشتن بود در پیش خوبان رونق عاشق
به گاه جانفروشی گرمی بازار پروانه
شب خسرو همه در قصه خوبان به روز آمد
سگان را در نفیر و پاسبانان را در افسانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دیوانگی سخن میگوید و به پریشانی و بلای جان بودن عشق اشاره میکند. او میگوید که دل و جانش علیرغم رابطه قدیمیاش با هم، در تنهایی و دوری از معشوق، در جمع بیگانگان است. شاعر زاهد را به خاطر عدم درک بلای عشق مورد سرزنش قرار میدهد و دربارهی یارانش که در خوشیهای باغ میگردند، احساس تنهایی و غم میکند. در نهایت، او به شدت عشق و درد عاشقی اشاره میکند و میگوید که اگر کسی از بلا بترسد، مردی از مردانگی نیست. زمینهی شعر بر حول تضاد عشق و رنج، دیوانگی و آگاهی دور میزند.