شمارهٔ ۱۷۷۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرروز کآفتاب برآرد زبانهای
بیرون جهم ز کلبه غم عاشقانهای
نظاره بر رخ تو کنم گر ببینمت
باری ز چاوشان بخورم تازیانهای
از دوستی تو به سر کوی تو نماند
ناشسته ز آب دیده من آستانهای
افتاده راه من به دل و گنج معرفت
گشت از خیال سیمبران دردخانهای
سوز درون کز او جگر من کباب شد
بیرون جهد ز هر ته مویی زبانهای
مردن به کوی تو هوسم میکند، ولی
یابم اگر چو دیدن رویت بهانهای
بیداریام بکشت که هرروز ازین خمار
باشیم گه خراب چو مست شبانهای
خوابم نماند بو که رسد خواب آخرم
آغاز کن ز لازمه من فسانهای
خسرو مرو به باغ که از ناله تو دی
مرغان نخوردهاند به گلنار دانهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. آفتاب هر روز یادآور عشق است و او در غم عشق خود به سر میبرد. عاشق آرزو دارد که چهره معشوق را ببیند و در عشق او دچار مشکلاتی شدهاست. او از دوستی و عشق به معشوق میگوید و از گریههای شبانه و دلتنگی برای او شکایت میکند. همچنین به غم و آتش درونش اشاره میکند که جگرش را میسوزاند و آرزوی مردن در کوی محبوبش را دارد. در نهایت، شاعر از بیخوابی و حال خراب خود به دلیل عشق میگوید و به مرغان اشاره میکند که به خاطر ناله او، نه به گل دانهای دست میزنند. این شعر بازتابی از اضطراب و شوق عاشقانه است.