شمارهٔ ۱۸۲۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی
مرده تنی من ببین، کوش کز آن من شوی
شد به بقین دیگران ماه تمام روی تو
چشمه آفتاب شو، گر به گمان من شوی
چند به چربی زبان همچو چراغ سوزیم
سوخته عاقبت گهی هم به زبان من شوی
گر به فغان من ترا دردسری ست، باز ده
نیستم آن طمع که تو دردستان من شوی
سیم بگیرم از برت، گر بکنی عنایتی
وام بخواهم از لبت، گر تو ضمان من شوی
برگذر دو چشم من کاب روانست در گذر
پیش که غرقه ناگهان ز آب روان من شوی
فتنه خسروی به رخ، پهلوی من نشین دمی
بو که به چیزی از بلا، فتنه نشان من شوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حس عمیق عشق و آرزوهای عاشقانه اشاره دارد. شاعر از معشوق خود میخواهد که او را درک کند و به او نزدیکتر شود. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر او بخواهد میتواند مانند خورشید درخشان باشد. همچنین، شاعر از درد و رنجی که عشق به او میدهد سخن میگوید و درخواست میکند که معشوق با لطف و محبتش به او کمک کند. در نهایت، او آرزومند است که معشوق به زندگی و چهره او نگاهی بیندازد تا بتوانند راهی مشترک را در پیش بگیرند.