شمارهٔ ۱۸۲۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی
مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی
صد ستم و جفای تو یاد نمی کنم به دل
هیچ فرامشم به دل، ای بت چین، نمی شوی
می نگری در آینه، من ز قرار می شوم
گر چه تو نیز می شوی، لیک چنین نمی شوی
از تو چنین که می رسد نور به ماه آسمان
در عجبم که تو چرا ماه زمین نمی شوی!
جان کسان که می شود هر شبی ار به کین تو
خود دل تو نمی شود تا تو به کین نمی شوی
جور و جفا نبود بس، بر سکنات نیز شد
باری از آن بتر مشو، گر به از این نمی شوی
آخر امید پای تو داشت سرم به خاک ره
گیر که از کرشمه تو بر سر این نمی شوی
چون دل خسرو از غمت گوشه نشین غم شده
وه که تو هیچگه بر او گوشه نشین نمی شوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درد و رنج عشق و انتظار اشاره دارد. شاعر از دلی سخن میگوید که هر لحظه به یاد معشوق خود است، اما معشوق به کینه و بیتوجهی خود ادامه میدهد. شاعر به مشکلات و ظلمهای ناشی از این عشق اشاره میکند و میگوید که هرچند معشوق نور و زیبایی دارد، اما هیچگاه به محبوبیت و ماهیت واقعی خود نمیرسد. در نهایت، شاعر به ناامیدی و دلتنگی از این بیتوجهی معشوق اشاره میکند و تصریح میکند که معشوق هیچگاه به عشق و درد دل او اهمیت نخواهد داد.