شمارهٔ ۱۸۲۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
می گذری که سینه را وقف هوای خود کنی
من که بوم که بر دلم داغ جفای خود کنی
گویمت این چنین مرو، وز بد چشم کن حذر
لیک تو گفت نشنوی، کار برای خود کنی
حیف بود که در روش پای تو بر زمین رسد
دیده به خاک می نهم، گر ته پای خود کنی
ماهی و آفتاب سان گرم بر آسمان روی
آه مرا اگر شبی راهنمای خود کنی
گفتی اگر نگه کنی دو رخ من سزا کنم
آینه گر کنی نگه، هم تو سزای خود کنی
جان تو هست در دلم، وز سر لطف و مردمی
هر چه بجای دل کنی، آنگه بجای خود کنی
خسرو از اشتیاق تو سوخته گشت و وقت شد
گر نظری به مرحمت سوی گدای خود کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی میپردازد و از محبوب خود میخواهد که توجهی به او داشته باشد. او با کلامی عاشقانه از محبوبش میخواهد که دلش را مورد رحمت قرار دهد و نگذارد که در غم جدایی بسوزد. شاعر احساس میکند که هر چه برای محبوبش انجام دهد، در واقع برای خود کرده است و از او میخواهد که نگاهی به او بیندازد و زندگیاش را گرم کند. در نهایت، شاعر به شدت از شوق و اشتیاق برای محبوبش صحبت میکند و دلش میخواهد که او را ببیند و به او محبت کند.