شمارهٔ ۱۸۳۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟
کز برای جان مسکینان بلا آید همی
من نخواهم زیست، این بو می شناسم کز کجاست
خون من در گردنش، بر من چه ها آید همی
رو بگردان، ای صبا، بر من ببخشای و بیا
کز تو بوی آن نگار آشنا آید همی
بوی گل گه گه که می آید، ز من جان می رود
زانکه من می دانم و من کز کجا آید همی
یار حاضر، من نمی دانم ز بیهوشی خویش
کوست این یا می رسد یا رفت یا آید همی
صبر فرمایند و من بیخود که درد عشق را
دل که رفت از جای خود، کمتر به جا آید همی
خلق گوید، خسروا، غم کشت، از خود یاد کن
در چنین اندیشه یاد خود کرا آید همی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره انسانهایی است که در غم و رنج عشق به سر میبرند. شاعر از آمدن یک ابر بهاری سخن میگوید که ممکن است برای روح مسکینان بلا بیاورد. او احساس میکند که زندگیاش تحت تأثیر عشق و دردهایی که به او رسیده، قرار دارد. شاعر به یاد عطر و بوی محبوبش افتاده و از اینکه یارش در دسترس نیست، به شدت بیتاب و دچار بیهوشی است. در انتها، او میگوید که مردم او را به خاطر غم و اندوهش سرزنش میکنند، اما او در دل نمیتواند به خود بیندیشد و به یاد خویش بیفتد. این شعر تصویری از احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از فقدان را به نمایش میگذارد.