شمارهٔ ۱۸۸۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی
وی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی
چه خبر داری از آن قافله، ای مرغ سحر؟
که ز فریاد به نالان جرسی می مانی
گریه می خواست همی آیدم از دیدن تو
زان که، ای سرو، به بالای کسی می مانی
عمرم آن است که در دیده همی آیی، لیک
مردن این است که در دیده بسی می مانی
صد شبم چشم به ره مانده و روزی که رسی
طاقتم نیست، اگر یک نفسی می مانی
آخر، ای دل، چه کنم با تو، به هر جا که روی
عاقبت بسته به دام هوسی می مانی
آه سوزنده چرا دود ز تو برنآرد؟
خسروا، چون تو نزاری، به خسی می مانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردناکی را نسبت به یک عشق نافرجام و آرزوهای ناتمام بیان میکند. شب به گیسوی محبوب تشبیه شده و مؤذن به فریاد رسی اشاره دارد. شاعر از غم و اندوه مرغ سحر صحبت میکند که به خاطر فریاد و نالهاش، دچار درد و ناراحتی شده است. او عشقش را نظاره میکند و میبیند که عمرش صرف انتظار میشود. از طرفی، هر بار که به محبوب میرسد، حس میکند در غم و دلتنگی باقی مانده است. در نهایت، شاعر از درد و آتش سوزندهای که در دل دارد، شکایت میکند و از سرنوشت خود ناامید است.