شمارهٔ ۱۸۹۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری
به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری
جفا پیرایه حسن است، آن کن جان من بر من
که خوبان را نزیبد زیور مهر و وفاداری
به تیغم گر کنی صد شاخ و از بیخم بیندازی
ترا سرسبز می خواهم، ندارم برگ بیزاری
ز غمزه کشتیم، اکنون به بوسیدن لبی تر کن
کرم کن آخر این شربت که زخمی خورده ام کاری
چو گم کردم به زیر خاک در کوی فراموشان
فرامش گشتگان خاک را گه گاهی یاد آری
وه، ای خواب اجل، آخر نخواهی آمدن وقتی
هم امروزم به خوبان خوش که من مردم ز بیداری
به هشیاری ندارم تاب غم، ساقی، بیار آن می
که آتش رنگ شد، آتش زنم در روی هوشیاری
مزن، ای دوست، چندین بر گرفتاران دل طعنه
مبادا هیچ دشمن را به دست دل گرفتاری
به صد جان شکر می گوید، جفاهای ترا خسرو
شکایت گونه ای دارد هم از تو گر بدین کاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس عمیق خود نسبت به عشق و معشوق اشاره میکند. او هرچند خود را خوار میبیند، اما عشق و احترامی که در دلش نسبت به معشوق دارد، آن خوارگی را بیاهمیت میکند. جفا و حسن معشوق را توأمان میبیند و دلش میخواهد که محبت و وفاداری از زیباییهای او باشد. او از زخمهای عشق و درد جدایی سخن میگوید و خواهان تر شدن لبان معشوقش است تا دردش کم شود. شاعر همچنین از غم و یاد فراموششدگان میگوید و به خواب اجل اشاره میکند، که در نهایت جانش را میستاند و به همین دلیل به خوشی و لذت عشق میپردازد. او از میگساری یاد میکند و میخواهد که در این عالم بیداری از غمهای عشق رهایی یابد. در پایان، به دوستش توصیه میکند تا به قلبهای مغموم و گرفتار طعنه نزند و از جفاهایی که به او روا داشته، قدردان باشد.