شمارهٔ ۱۹۱۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
درست شد که نداری سر وفاداری
به هر جفا که توان کرد کار من کردی
خدای تو به دهادت ازین جفاکاری
تویی چو آینه و صد هزار رو در تست
ولی چه سود که یک رو نگه نمی داری؟
رخ تو احسن تقویم، چون شوی طالع
ستارگان فلک در حیات نشماری
ببست گویی آب حیات را زنگار
در آن زمان که بپوشی قبای زنگاری
ز رشک چشم تو نرگس که خاستی به چمن
نمی تواند برخاستن ز بیماری
چنان شدم که به جایم نیاری، ار بینی
هنوز شرط تعهد به جا نمی آری
حدیث بشنو، از آزار مردمان برخیز
که هیچ چیز نخیزد ز مردم آزاری
مرا که باد هوایت بر آسمان برده ست
بگیر دست، به شرطی که باز نگذاری
ز زنده داری شبهای من ترا چه خبر؟
شبی به خواب ندیدی چو روی بیداری
مریز خون دو چشم عزیز خسرو، ازآنک
نریخت خون عزیزان کسی بدین خواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع خیانت و بیوفایی معشوق اشاره دارد. او با توصیفاتی از حال و هوای خود، از درد و رنجی که از رفتار معشوقش متحمل شده، میگوید. شاعر میگوید که محبوبش همچون آینه است، ولی نمیتواند یک تصویر وفادار از خود ارائه دهد. او همچنین به زیبایی محبوب و تأثیر آن بر دلش اشاره میکند و از آن میگوید که در چهره محبوب، ستارگان نیز بیارزش به نظر میرسند. در نهایت، شاعر گلهمند است که معشوقش نه تنها به او وفا نکرده، بلکه از آزار دیگران نیز عبرت نمیگیرد و او را به زخمهای جدید دچار میکند. این شعر به خوبی نشاندهنده احساسات عمیق شاعر و نارضایتی او از عشق ناکام است.