نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۳۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمی

کی به کمند ابرویت خسته زخم تیرمی

هست یقین چو مردنم، از غم دوریش مکش

باری اگر بمیرمی، در قدم تو میرمی

بودم اسیر کافران وقتی و در فراق تو

در هوسم که این زمان کاش همان اسیرمی

پند دهند کز بتان چشم ببند جان من

باز کشید تا مگر بند کسی پذیرمی

ترک سخن بگو که شدملک جهان از آن من

آه که تنگ در برت یک شب اگر بگیرمی

طعنه زنی که خسروا، ملک جهان ستانمی

گر به ولایت سخن مثل تو بی نظیرمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس اسارت و دلبستگی به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که اگر به زلف معشوق اسیر نباشد، به هیچ چیز دیگر اهمیت نمی‌دهد و نگران زخم‌های عشق نیست. او از غم دوری معشوقش می‌نالد و هرچند می‌داند که مرگ در این فاصله محتمل است، اما اگر بمیرند، تنها در نزدیکی معشوق خواهد بود. شاعر هنوز خود را گرفتار کافران می‌بیند و آرزو دارد که دوباره در این حال اسیری باشد. او به دنیا و طعنه‌های دیگران بی‌توجه است و حسرت یک شب در آغوش معشوق را می‌کشد. در انتها، شاعر می‌گوید که در نظرش، معشوق او را به تمامی دنیا نیازمند کرده است.