نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۳۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

پیش از این من با جوانان آشنایی کردمی

کاشکی زیشان هم از اول جدایی کردمی

از دل گمگشته اکنون گوش نتوانم نهاد

زانکه اول وصف خوبان ختایی کردمی

زین دل دوزخ اگر افروختی شمع مراد

وقتی آخر شام غم را روشنایی کردمی

یک سخن شیرین ندارم یاد از آن رویی که آن

بر جراحتهای جانی مومیایی کردمی

توبه داد این چشم شاهدباز و این شاهد مرا

زانچه من وقتی حدیث پارسایی کردمی

ای خوش آن شبها که از بهر گدایی بر درت

بر سر کوی تو بر درها گدایی کردمی

خلعت تیغت ز خون بایستی اندر گردنم

تا میان عاشقانت خودنمایی کردمی

از پی تو دوست می دارم غمت را، ورنه من

با چنان بیگانه ای کی آشنایی کردمی

زاغ نالان است خسرو بی رخت وز خار هجر

گر گلی بودی ز تو، بلبل نوایی کردمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد جوانان و آشنایی‌هایی که داشته، حسرت می‌خورد. او آرزو می‌کند که ای کاش از ابتدا از آن‌ها جدا می‌شد، زیرا دلی آشفته دارد و نمی‌تواند به زیبایی‌های دنیا گوش کند. شاعر از دوزخ دلش سخن می‌گوید و از شمع امیدی که اگر داشت، شب‌های غمش را روشن می‌کرد. او به یاد نمی‌آورد که چه زمانی از زیبایی‌ها سخن گفته است و ابراز می‌کند که هیچ کلامی شیرین از محبوبش در خاطر ندارد. شاعر از توبه و پشیمانی درباره عشقش حرف می‌زند و ایام خوش گدایی در درگاه محبوب را به یاد می‌آورد. او با نشان دادن بی‌قراری‌اش می‌گوید که حتی اگر عذاب عشق را هم به جان بخرد، به یاد آن بی‌گناهی از آشنایی با محبوب هیچ‌گاه غافل نمی‌شود. در نهایت، شاعر به غم و درد جدایی و فقدان محبوب اشاره می‌کند و ناله‌ای شبیه زاغی را می‌آورد، که از دوری یار می‌نالد.