نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۴۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی

با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی

بر درت حلقه چو زنجیر درم بهر درای

ناله ها کردم و فریاد چو بانگ جرسی

نشدی ملتفت حال من، ای عمر عزیز

هرگز این خواری و زاری نکشیده ست کسی

حلقه زلف سمن سای تو در دور قمر

فتنه پیدا کند و غارت و آشوب بسی

سر به سر با سگ کوی تو نهاده خسرو

چون به پابوس تو، ای جان، نشدش دسترسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و غم فقدان معشوقش سخن می‌گوید. او به شدت احساس تنهایی و دلتنگی دارد و به حدی به عشق معشوقش وابسته شده که در این مسیر حتی به سگ کوی او نیز شباهت پیدا کرده است. شاعر از درد و رنج خود می‌گوید و lament می‌کند که معشوق به حال او توجهی نمی‌کند. او به زیبایی‌های معشوق اشاره دارد و از زلف و جمالش به عنوان منبع فتنه و آشوب یاد می‌کند. در نهایت، شاعر حسرت دیدار معشوق را دارد و به نوعی در مقابل او در حال زاری و افسردگی است.