شمارهٔ ۱۹۴۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینی
نازی که می کشم من از چون تو نازنینی
تا دست و پا نهادی در حسن کس ندیدم
پایی به دامن اندر، دستی در آستینی
گر در جهان بگردی از جور خود نیابی
بی آب دیده خاکی، بی خون دل زمینی
از شبروان کویت هر گوشه ای و آهی
وز هندوان چشمت هر غمزه در کمینی
شمشیری از خیالت، بر ما سری و جانی
زناری از دو زلفت، از ما دلی و دینی
پوشیده ام بر دل مشکین زره ز زلفت
کز گوشه های چشمت ترکی ست در کمینی
زنبور وار بستی در خون من میان را
زان لعل دلنوازم ناداده انگبینی
در شهر بند عشقت دانی که کس نداند
قدری چو من غریبی، جز همچو من غمینی
شبهاست بنده خسرو کز پا نمی نشیند
روزی نشیند آخر با چون تو همنشینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جدایی است. شاعر از درد و غم ناشی از عشق به محبوبی نازنین سخن میگوید که با زیبایی خود، دل او را تسخیر کرده است. او به معشوق خود اشاره میکند و میگوید که هیچکس در زیبایی و ناز او برابری نمیکند. شاعر احساس میکند که به خاطر این عشق، دچار رنج و عذاب شده و در جستجوی محبوبش، غریب و محزون است. او همچنین از عواطف شدیدش و تاثیری که معشوق بر زندگی او گذاشته، سخن میگوید و به انتظار لحظهای که بتواند در کنار او باشد، اشاره میکند. در کل، این شعر نشاندهنده هماهنگی عواطف عاشقانه و درد جدایی است.