شمارهٔ ۱۹۹۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری
وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری
گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه مشو
مستی حسن ترا شاید اگر بی خبری
آهن و سنگ آب شود ز آه دل غم خور من
نرم نگردد دل تو وه چه عجب جانوری
هر کسی از پیرهنت رشک برد در برتو
من ز زمینی که تو آن زیر قدم می سپری
من به رهت خاک شدم بو که ته پا کنیم
سوی دگر پرشکنی کرده تو خوش می گذری
تا ستدی دل ز تنم ماند تنم خسته ز غم
باز دهد خسرو اگر جان ز تنش تو ببری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و عشق است. شاعر از زیبایی گلها در طبیعت و لذتهای ناشی از عشق سخن میگوید. او احساس میکند که رغم مشکلات و دردها، زیبایی معشوق میتواند تسکیندهنده باشد. شاعر به عواطف عمیق و پیچیدهاش اشاره میکند و میگوید که هر کس به او حسادت میورزد. او خود را خاک زیر پای معشوقش میداند و به یاد عشق و دلبستگیاش غمگین است، به طوری که جانش را نیز برای او فدای میکند. شعر نشاندهندهی عشق و فراق است و حسرتهای عشق را به تصویر میکشد.