شمارهٔ ۲۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم، غمِ سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زآن روی ظفر ممکن نیست
که تواناییای چون باد سحر نیست مرا
دل پروانهصفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بیخبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از احساسات عمیق و اندوه ناشی از عشق سخن میگوید. او به وضعیت خود اشاره میکند که از خود خبر ندارد و در اندوه عشق گرفتار است. هرچند که تلاش میکند، هیچ چیزی جز غم و اشک برایش باقی نمانده و در غیبت معشوق، هیچ کار دیگری جز گریستن نمیتواند انجام دهد. همچنین، عشق او باعث شده که نتواند به شادی یا پیروزی برسد و دلش به آتش عشق میسوزد، ولی همچنان به یاد معشوق است. در نهایت، با ورود زیبایی معشوق به زندگیاش، همه چیز دیگر بیاهمیت شده است.