شمارهٔ ۲۸۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
چون غم هجران او نداشت نهایت
عاقبت اندوه عشق کرد سرایت
وقت نیامد بتا، که از سر انصاف
سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت
غایت آنها که از جفای تو دیدم
نور یقین داشت در دلم به سرایت
گر تنم از دست غم ز پای در آمد
سرنکشم، تا منم، ز قید وفایت
گر تو به تیغم زنی خلاص نباشد
زخم تو خوشتر که از رقیب حمایت
شرح غم عشق بیش ازین ز چه گویم
شوق من و جور او رسید به غایت
ای بت نامهربان شوخ ستمگر
از تو کنم یا ز روزگار شکایت
آنچه من از روزگار سفله کشیدم
پیش تو گویم ز روزگار حکایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و اندوه ناشی از جدایی و عشق ناموفق است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر دوری معشوق متحمل شده، صحبت میکند و میگوید که این درد انتهایی ندارد. او از معشوق میخواهد که با نگاهی لطیف و مهربان به ضعفا بنگرد و به او توجه کند. شاعر به وضوح بیان میکند که حتی اگر از این غم رنج ببرد، باز هم امیدوار است و تا زمانی که به عشق معشوق وابسته است، از قید رنج رهایی نخواهد یافت. او میگوید که زخمهای معشوق نسبت به زخمهای رقیب خوشایندتر است و در پایان از ناکامیهایش در عشق و ناملایمات روزگار شکایت میکند.