شمارهٔ ۳۱۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز آنگهی که دل من به سوی یار من است
زهی دراز که شبهای انتظار من است
ز من نماند نشان و دلم به زلف تو ماند
به گوش داری، جانا، که یادگار من است
مگر تو خود کنی این لطف، ورنه می دانم
که آن جمال نه در خورد روزگار من است
مرا به مستی معذور دار، ای هشیار
که این زمام نه در دست اختیار من است
چو لاله غرق به خونم، چو گل گریبان چاک
زهی شکفته که امسال نوبهار من است
هزار بار همی گفتم، ای دل بدخوی
که عشق بازی با نیکوان نه کار من است
نشان خاک ستم کشته ایست در ره عشق
هر آن غبار که بر دامن نگار من است
به تیغ در حق خسرو حق جفا بگذار
خدای خیر دهادش که حق گزار من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد انتظار شاعر است. او به یاد یار خود مشغول است و شبهای زیادی را در انتظار او سپری کرده است. شاعر از حزین بودن خود میگوید و معتقد است که عشق و زیبایی محبوبش فراتر از تحمل اوست. او به حالتی مست و سرشار از احساس اشاره میکند و درخواست میکند که او را به خاطر این حالش سرزنش نکنند. همچنین، او به زخمهای ناشی از عشق اشاره دارد و در نهایت از خداوند خیر و رحمت برای محبوبش میطلبد. به طور کلی، شعر احساسی و پر از درد و شوق به عشق است.