شمارهٔ ۳۲۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت
شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت
مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت
چو گلبنی که بر او هیچ گه صبا نگذشت
گذشت در دل من صد هزار تیر جفا
که هیچ در دل آن یار بی وفا نگذشت
مسیح من چو مرادم نداد، جان دادم
ولیک عمر ندانم گذشت یا نگذشت
بریخت چشم مرا آب آن بت بدخوی
چه آب ریختگی کان به روی ما نگذشت
کبوتری نبرد سوی دوست نامه من
کز آتش دل من مرغ در هوا نگذشت
چه سود ملک سلیمانت، خسروا، به سخن
چو هدهد تو گهی جانب سبا نگذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ حسرت و دلتنگی است. شاعر از دوری معشوق و رنجی که از بیوفایی او میکشد سخن میگوید. او تاکید میکند که زمان و تلاشش بیهوده است و هیچ نشانهای از معشوق در زندگیاش نیست. احساس ناامیدی و غم ناشی از عشق و جدایی در این ابیات به وضوح مشهود است. شاعر همچنین به چالشهایی که در رابطهاش وجود دارد و بیتوجهی معشوق اشاره میکند و از بیپاسخی و عدم ارتباط دل میسوزاند.