شمارهٔ ۳۲۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است
به شهر بر سر هر کوی داستان من است
ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب نبود
چو دل نمی دهدم آنکه دلستان من است
دعای عمر کنندم، ولی قبول مباد
مرا چو زنده نمی خواهد آنکه جان من است
ز زخم چابک هجران دمی رسم به عدم
اگر نه پنجه امید در عنان من است
چو شمع سوختم، ار نام گفتمش همه شب
مرا زبانه آتش همین زبان من است
میان جان و تنم دوری افتد و ترسم
ز دوریی که میان تو و میان من است
تو در میان من از جان خسته تنگ میا
که یک دو روز درین خانه میهمان من است
مبین گدایی من بر درت که در همت
توانگرم که غمت گنج شایگان من است
درون من همه شب چون چراغ می سوزد
مگر فتیله آن مغز استخوان من است
تو زان من نشوی، گر چه بخت آنم نیست
همین بس ست که گویی که خسرو آن من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با بیان احساسات عمیق خود از درد و هجران صحبت میکند. او میگوید که صدای شکایت و غم در جهان پیچیده و در هر کوی و برزنی داستان او را میتوان شنید. او به یار خویش اشاره میکند و میگوید اگرچه ممکن است جانش برود، اما دلش را به کسی نمیدهد که مطلوبش است. شاعر به دعاهایی که میکند اشاره دارد اما با ناامیدی میگوید که کسی که جانش را میخواهد، او را نخواهد. شاعر از زخمهای هجران میگوید و میداند که امیدش در دلش، آن را کنترل میکند. او مانند شمعی سوخته است که نام محبوبش را به زبان میآورد و میترسد که فاصله بین جان و تنش بیشتر شود. شاعر از دوری یار و درد آن سخن میگوید و از مهمان بودن او در زندگیاش یاد میکند. او از گداییاش در درگاه محبوب نیز میگوید و میافزاید که غم او برایش گنجی گرانبهاست. درونش همیشه چون چراغی میسوزد و از عشق و فراق رنج میبرد. حتی اگر بخت با او یاری نکند، برایش کافی است که بگوید محبوبش، مانند خسرو، برای اوست.