نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خون دل که به رخسار ماجرای من است

بخوان به لطف که دیباچه وفای من است

نفس رسیده به آخر، هوس نماند جز این

که بشنوم ز تو کاین مردان از برای من است

به جای دعای غمت می کنم که دیر زیاد

کزو فزایش این درد بی دوای من است

درون جان تویی از بهر آنش دارم دوست

وگرنه جان مرا بی تو یک بلای من است

فضول بین تو که جایی همی نهم خود را

که زیر پای سگ کوی دوست جای من است

چه حد دعوی نیلوفر آنکه لاف غرور

زند که چشمه خورشید آشنای من است

بسوختم ز دل و هم به پیش دل گفتم

که روز این دل بد روز من بلای من است

کجا روم که مرا کرد بوی او گمراه

که هر سپیده دم آن بوی آشنای من است

بنال پیش درش، خسروا، که آن سلطان

شناخته ست که این ناله گدای من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر با استفاده از تصاویر و احساسات عمیق، به عشق و درد فراق می‌پردازد. او از دل‌مشغولی‌های خود می‌گوید و به غم دوری معشوق اشاره می‌کند. شعر بیانگر این است که بدون حضور محبوب، زندگی برای شاعر عذاب‌آور و بلای جان اوست. او به یادآوری لحظات و عواطفی می‌پردازد که با معشوق مربوط می‌شود و به نوعی در طلب محبت و وفاداری است. در نهایت، شاعر از درد و رنج خود و نیاز به محبوب صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که این احساسات بخشی جدایی‌ناپذیر از وجود اوست.