نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است

شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است

چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت

ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است

شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست

نه این شب است که بخت سیاه روز من است

به طعن و سرزنش، ای پندگو، چه ترسانی

سر مرا که قدمگاه سنگ مرد و زن است

هزار نامه اسلام پاره کرد خطیب

که باز نامه کفر هزار برهمن است

مگو که بر لب تو لب نهاده ام در خواب

مرا که جان به لب آمد چه جای این سخن است

نه آنچنانست که جایت نگه تواند داشت

لطافتی که به بالای سرو و نارون است

چه خوانیم سوی گلزار ترک خسرو گیر

کجا اسیر رخت را سر گل و سمن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد معشوقی می‌افتد که همچنان در ذهنش مانند ماهی درخشان است و زلف‌هایش جان او را آزرده می‌کند. او به اندوه و سوختن جانش اشاره می‌کند و می‌گوید که شب‌هایش تاریک و بی‌امیدند. شاعر از سرزنش دیگران که در مورد وضعیتش صحبت می‌کنند، نگران نیست و احساس می‌کند که دیگران نمی‌توانند درد او را درک کنند. او به نقدهای سختی که از خطبای اسلامی دریافت کرده، اشاره می‌کند و از اینکه بر لب معشوق خود خوابیده است، ابراز ناامیدی می‌کند. نهایتاً، او به زیبایی‌های طبیعی همچون گلزار و درختان ناز می‌پردازد و به این نکته اشاره می‌کند که عشق واقعی او به معشوقش از همه زیبایی‌ها فراتر است.