شمارهٔ ۳۲۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است
که شام تا سحرم زلف یار در نظر است
چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد
نمی فروزد ازین آتشی که در جگر است
مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشق
کسی که مستیش از عشق نیست بی خبر است
هر آن بلا که رسد از بدان رسد همه را
ز نیکوانست مرا هر بلا که گرد سر است
نفیر و ناله خلق از جفای خار بود
اگر ز بلبل پرسی جفای گل بتر است
به تشنگی بیابان عشق شد معلوم
که سایه نشین سلامت نه مرد این سفر است
به پای بوس هوس بردنم فضول بود
همین بس است که بالینم آستان در است
مگو که گر بکشد عشق مات، عیب مگیر
چه جای عیب که خود عشق را همین هنر است
تو مست بودی و خسرو خراب تو سحری
گذشت عمر و هنوزم خمار آن سحر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت احساس تنهایی و غم فراق را بیان میکند. شب فراق برای او بسیار دشوار و سیاه است، زیرا فکر به زلف یار همواره در ذهنش است. وی از درد عشق و آتش درونش میگوید و اشاره میکند که مستی عشق را نمیتوان نادیده گرفت، زیرا کسی که از عشق مست نیست، از حقیقت عشق بیخبر است. شاعر ناله و درد خلق را به جفای گل و بلبل تشبیه میکند و بر این باور است که در عشق، تنها کسی میتواند به سلامت برسد که در آن سفر قرار گیرد. او همچنین سخن از عشق و عیبهایش به میان میآورد و بیان میکند که عشق خود هنری است که جای هیچ عیبی ندارد. در نهایت، او به یاد سحری میافتد که عمرش را سپری کرده و هنوز خمار آن لحظه است.