نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به عشق دل خویش نیز محرم نیست

که می زند دم بیگانگی و همدم نیست

تو رخ نمودی و عشاق را وجود نماند

که پیش چشمه خورشید روز شبنم نیست

به زلف تو همه دلهای سرد راست گذر

وگرنه حالش ازین گونه نیز در هم نیست

هزار سال ترا بینم و نگردم سیر

ولی دریغ که بنیاد عمر محکم نیست

یکی ز تیغ و یکی از سنان همی ترسد

مگوی هیچ کزینها غم و ازان هم نیست

به جان خسرو، اگر زانکه صد هزار غم است

درون جان تو اینست غم، دگر غم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس تنهایی و محرومیت از عشق خویش را بیان می‌کند. او می‌گوید که عشقش را نمی‌تواند با کسی تقسیم کند و بیگانگی و تنهایی را تجربه می‌کند. وقتی معشوقش در برابر او ظاهر می‌شود، دیگر عاشقان را می‌سوزاند و می‌بیند که زیبایی او مانند خورشید است که همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد. همچنین، به سردی دل‌ها و روابط اشاره می‌کند و می‌افزاید که با وجود سال‌ها دوری از معشوق، باز هم عاشقش می‌ماند، اما کوتاهی عمر باعث افسوسش است. شاعر به غم‌های متعدد اشاره می‌کند و نهایتاً می‌گوید که تنها غم واقعی‌اش، غم دوری معشوق‌اش است.