نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ است

هوای باده ساقی و نفحه چنگ است

بیا و بند قبا باز کن دمی بنشین

که عقل در بر من چون قبای تو تنگ است

اگر ز غمزه بدآموز می کند، مشنو

از آنکه در سر او صد هزار نیرنگ است

شمایل تو مرا کشت وین همه فتنه

ازان کلاه کژ و تکمه شکر رنگ است

مکن ز سنگدلی جور بر من مسکین

که آخر این دل مسکین دل است، نه سنگ است

ز دست خسرو مسکین پیاله ای بستان

که او غلام شهنشاه هفت اورنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و لذت‌های زندگی است. شاعر به توصیف باغ گل و هوای خوش می‌پردازد و از معشوقه‌اش می‌خواهد که لحظه‌ای را کنار هم بگذرانند، زیرا عقلش در عشق او به تنگی می‌افتد. او به نیرنگ‌ها و فتنه‌های عشق اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که بر او سخت نگیرد، چون دلش نرم و آسیب‌پذیر است. در نهایت، از خسرو (شاه) درخواست می‌کند که پیاله‌ای را به او بدهد، چرا که او خود را غلام شهنشاه می‌داند.