شمارهٔ ۳۴۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است
به آفتاب ز ذره چه جای پیغام است
هزار جان مقدس شدند خاکستر
هنوز پختن سودات از آدمی خام است
بیار ساقی دریای می که جانم سوخت
ز جاجه دل من گر چه دوزخ آشام است
ازان چراغ که دلهای خلق می سوزد
چراغها به سر کوی تو به هر شام است
خطاست نسبت بالای تو به سرو، که سرو
نه شوخ وشنگ خرام است و مست و خودکام است
دلم که بستده ای باز ده که که لاف زنم
که این خرابه ز سلطان خویش انعام است
زکوة حسن کم از یک نظاره آخر کار
گدای کوی توام، گر چه خسروم نام است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دوستی صحبت میکند و احساسات عمیق و گاهی غمانگیز شاعر را نسبت به معشوق نشان میدهد. شاعر به پیوند دوستی خام خود اشاره میکند و از نارساییهای آن میگوید. او در این شعر به نکات مختلفی اشاره میکند، از جمله سوختن دلها و انتظار برای نوشیدن می از ساقی. شاعر همچنین نسبت به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دلها حساس است و به تنهایی و احساس حقارت خود در مقابل او اعتراف میکند. در نهایت، او خود را گدای معشوق خطاب میکند و به عشق و زیبایی او احترام میگذارد.