شمارهٔ ۳۴۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراست
هزار ملک سلیمان بهای یک مور است
یقین که صورت جانها تمام بتوان دید
ازان صفا که در آن سینه چو بلور است
به کوی تو نه عجب گور عاشقان، عجب است
که هم خود از گل عشاق خشت بر گور است
دکان زهد ببستند عاشقان امروز
که از سواریت آفاق پر شر و شور است
هزار جلوه مقصود می کند گردون
ولی چه سود که چشم امید ما کور است
فراز کنگره وصل کی توان رفتن
که رشته کوته و بازوی بخت بی زور است
ربوده چشم تو هم دین و هم دل خسرو
مگر که عادت آن ترک غارت و عور است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. او میگوید که حتی یک مور هم بهای زیادی دارد و زیبایی جانها در صفای قلبها نهفته است. در کوی عشق، عاشقان به گور میروند، زیرا گلی از عشق بر قبرشان مینشیند. شاعر بیان میکند که دکان زهد بسته شده و عاشقان در شور و شوق به سر میبرند. او همچنین اشاره میکند که رغم جلوههای زیبا، ما امیدی به آنچه میخواهیم نداریم. در پایان، شاعر از دلیری و زیبایی محبوبش میگوید که موجب اغفال دل و دین او شده است.