شمارهٔ ۳۷۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
کجا دولت وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بیقرارم به دست
گهش می فشانم سر خود به پای
چه چاره نبود اختیارم به دست
سر آمد درین آرزو روز غم
که افتد شبی زلف یارم به دست
نه بد بر کفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش، خسرو، اگر
گهی دامن وصلش آرم به دست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing و دلتنگی عاشقانه است. شاعر به جستجوی وصال محبوب خود میپردازد و احساس میکند که در دست هیچ چیز جز باد ندارد. او به بیقراری و اضطراب خود اشاره میکند و میگوید که تا زمانی که موهای محبوبش نگیرد، نمیتواند آرامش یابد. شاعر در تلاش برای دستیابی به وصال، سر خود را به پای محبوب میافشاند و حس میکند که هیچ اختیاری بر سرنوشتش ندارد. او به آرزوی دیدن محبوبش در شب اشاره میکند و از یاد بادهای که به یاد محبوبش دارد، سخن میگوید. در نهایت، او میگوید که اگر سرش را تقدیم کند، شاید بتواند دامن وصال محبوبش را به دست آورد.