شمارهٔ ۳۷۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
اگر جان توان برد فرزانگی ست
زدم دی به زنجیر گیسوش دست
مرا گفت، باز این چه دیوانگی ست
دلم برد بر بوسه پروانه وار
ستد جان که این حق پروانگی ست
درونم پر از یار گشت و هنوز
ازان سو که یارست بیگانگی ست
نگارا، خیال ترا مدتی ست
که با مردم دیده همخانگی ست
مرا کشتی آخر تراکس نگفت؟
که بیچاره کشتن نه مردانگی ست
شد از عشق خال تو خسرو هلاک
چو مرغی که مرگش زبی دانگی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی دیوانگی ناشی از عشق و حوادث ناشی از آن است. شاعر از جذابیت و زیبایی معشوقهاش صحبت میکند و به دیوانگی و شیدایی که به خاطر عشقش به او دچار شده، اشاره میکند. او احساس میکند که در زنجیر زیبایی معشوق گرفتار شده و این حالت را نوعی جنون و پروانگی میداند. در عین حال، شاعر احساس میکند که دلی پر از عشق دارد ولی از طرفی هم بیگانگی و فاصلهای با معشوق تجربه میکند. در نهایت، شاعر به عواقب عشق میپردازد و از آسیبهایی که این عشق ممکن است به همراه داشته باشد، سخن میگوید.