نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت

مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست

همان مهی ست که طالع شد از گریبانت

کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد

رهاش کن که نگه می کند فراوانت

به نزد تست دلم باژگونه کن که در او

کنی نظاره که چندست داغ پنهانت

نگر که از زنخت چند دل به چاه افتاد

که تا لب است پر از جان چه زنخدانت

درونت در جگر سوخته کشم هر چند

که سر به سر ز نمک ساخته ست یزدانت

به نیم خنده چو صد جان دهی تو خسرو را

به نیم جان چه توان داد مزد دندانت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و جذابیت معشوق است که شاعر به آن اشاره می‌کند. شاعر از معشوق می‌خواهد که با بی‌رحمی خود، برایش عذابی فراهم کند و در عین حال بر جذابیت‌های او تأکید می‌کند. او به دلسوختگی خود و داغ‌های پنهانی که از عشق به معشوق بر دل دارد، اشاره می‌کند. شاعر همچنین به چشمان معشوق و تأثیر آن بر دل دیگران می‌پردازد و به وضعیت عاشقانی که گرفتار زیبایی او شده‌اند، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که حتی یک نیمه لبخند از معشوق می‌تواند برای او جان‌بخش باشد.