نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۰ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن مفاعلن مفاعلن مفاعلن

دلم برون شد از غمت، غمت ز دل برون نشد

زبون شدم که بود کو ز دست غم زبون نشد

به جلوه گاه نیکوان که هست جلوه بلا

کسی درون پرده شد که از بلا برون نشد

ز آب چشم عاشقان کجا ز دیده تر کند

ز شوخی شکرلبان دل کسی که خون نشد

چه ناله ها که کرد دل که یار از آن خود کند

رخ نکویی مرا چه حیلت است چون نشد؟

چو مردنی شدم ز غم، چه جویم از کسی دعا؟

که از دعای مردمان حیات کس فزون نشد

ندانم این که چون زیم، حیات دل چسان بود؟

ز جادویی که خسرو از دلت به صد فسون نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات شدید خود نسبت به غم و عشق می‌پردازد. او بیان می‌کند که هرچند دلش از غم پر است، اما این غم از دلش خارج نمی‌شود. او به یار خود و جاذبه‌های زیبایی اشاره می‌کند که در نهایت موجب درد و رنج می‌شود. شاعر از ناتوانی‌اش در یافتن تسلی و امید در دعای دیگران سخن می‌گوید و به سوالاتی درباره زندگی و عشق می‌پردازد، بدون اینکه پاسخی پیدا کند. در نهایت، او از جادوی عشق و تأثیرات عمیق آن بر دلش صحبت می‌کند.