شمارهٔ ۵۸۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن را که غم تو یار باشد
با خوش دلیش چکار باشد؟
صوفی چو شکست توبه، ساقی
مگذار که هوشیار باشد
مستی که سبو کشد، مپندار
کورا قدم استوار باشد
می حاجت نیست مستیم را
در چشم تو تا خمار باشد
جان دادم و داغ عشق بردم
کانجا ز تو یادگار باشد
معذور بود ز ناله بلبل
جایی که گل و بهار باشد
شک نیست که نشتری چشیده ست
جنگی که فغانش زار باشد
مرهم چو نمی پذیرد این دل
بگذار که تا فگار باشد
خسرو به غلامیت عزیز است
گر خوار کنیش، خوار باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان دردها و احساسات عاشقانه میپردازد. شاعر به احساس غم و تنهایی خود اشاره میکند و میگوید که عشق او باعث شده تا زندگیاش غمگین شود. او به نقش شراب و مستی در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که نیازی به می ندارد چون در چشم معشوقش حالتی خمار دارد. همچنین از یاد و خاطره معشوق به عنوان یادگاری گرانبها یاد میکند. او به ناله و غم بلبل در کنار گل و بهار اشاره کرده و میگوید که دلش نمیتواند دردش را تحمل کند. در نهایت، به ارتباطش با معشوقش اشاره میکند و میگوید که هر چند ممکن است خوار شود، اما در دل او عزیز خواهد ماند.