شمارهٔ ۵۹۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
جانا، چو تویی دگر نیاید
مردم ز تو خوبتر نیاید
هم رنگ رخت سمن نگیرد
هم تنگ لبت شکر نیاید
روزی که تو برنخیزی از خواب
خورشید بلند برنیاید
هر ماهی، اگر چو تو شود ماه
با روی تو در نظر نیاید
یک دل نرود ز شست زلفت
کز غمزه صد دگر نیاید
تیری که گشاید اشتیاقت
جز بر دل بی سپر نیاید
سنگی که از آسمان بیفتد
جز به خر شیشه گر نیاید
با خاک درت رواست ما را
گر سرمه به چشم در نیاید
خسرو ز غمت عنان نتابد
تا مرکب عمر سر نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و زیبایی بینظیر محبوب میپردازد و تأکید میکند که هیچکس نمیتواند به اندازه معشوق خوب و جذاب باشد. شاعر میگوید که همه چیز در جهان تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار میگیرد و حتی خورشید و ماه هم نمیتوانند به او برسند. عاشق از دلتنگی و غم عشق صحبت میکند و بیان میکند که هیچ درد و رنجی برابر با دوری از معشوق نیست. در نهایت، شاعر به وفاداری و اهمیت حضور محبوب در زندگیاش اشاره میکند و نشان میدهد که بدون او، زندگی هیچ ارزشی نخواهد داشت.