شمارهٔ ۶۲۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود
سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود
هر سحری که ترک من سر ز خمار بر کند
بس که نماز مردمان هر طرفی قضا شود
حسن تو هم به کودکی آفت شهر گشت اگر
زین چه که هست ذره ای برگذرد، بلا شود
این همه نسخه کاینه می ببرد ز روی تو
گرنه به مهر و مه رسد پس تو بگو، کجا شود؟
باد خزان که بشکند شاخ جوانی چمن
بر سر زلف، ار شبی برگذرد، صبا شود
سبزه خط نهان مکن تا بکنم نظاره ای
پیش که در میان گل سبزه تو گیا شود
بر سر کویت از طرب، گو چه غلط شود مرا؟
وعده وصل تو شبی، گر به غلط وفا شود
طعنه زنند هر کسی شادی بزی و غم مخور
خسرو خسته می زید، گر ز غمش رها شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوقش بیان میکند. شاعر میگوید هر کس از عشق و زیبایی تو بیخبر باشد، همچون سنگی بیروح است. همچنین به قدرت تأثیرگذار زیبایی معشوق اشاره دارد و بیان میکند که حتی یک لحظه از آن میتواند زندگی را تغییر دهد. او در مورد ناپایداری عشق و دلتنگیهایی که به دنبالش میآید نیز سخن میگوید. به طور کلی، این شعر ترکیبی از نمادهای عاشقانه و تأمل در احساسات و تجربیات انسانی است.