شمارهٔ ۶۵۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
زلف تو سرمایه عمر دراز است، ای پسر
زانکه از سودای زلفت می رود عمرم به باد
از شب غم بر سر من صبح پیری می دمد
حبذا عهد جوانی، گوییا آن بود باد
زین صفت کز آتش دل دود بر سر می رود
روشن است این کاخرم باید چو شمع از پا فتاد
ای که برکندی دل از پیمان یاران قدیم
گاه گاهت یاد باید کرد از عهد وداد
بخت یارت شد، مبارک طالع فیروز روز
نیک بختی مقبلی کو را قبولت دست داد
خسرو از دوران گیتی محنت و غم دید و بس
دولت او بود و بخت او که از مادر نزاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از آسیبی که به خاطر عشق و زیبایی محبوب به او رسیده، سخن میگوید. او احساس میکند که آبرویش به خاطر عشق به معشوق به باد رفته و از غم ناشی از این عشق، عمرش به بطالت میگذرد. زلف محبوب را به عنوان سرمایهٔ عمرش میداند و با حسرت به جوانی و روزهای شاد زندگی مینگرد. همچنین به یادآوری عهد و پیمان با دوستانش اشاره میکند و در نهایت به بخت و روزگار خوش کسانی که طالع خوبی دارند، اشاره مینماید. شاعر حس رنج و اندوه ناشی از عشق و فراق را به زیبایی تصویر میکند.