نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

گل نو رسید و بویی ز بهار من نیامد

چه کنم نسیم گل را که ز یار من نیامد

دل من چرا چو غنچه نشود دریده صد جا؟

که صبا رسید و بویی ز نگار من نیامد

اگر، ای حریف، داری نظری به روی یاری

به بهار خویش خوش شو که بهار من نیامد

همه عمر تشنه بودم به امید آب حیوان

به جز آب شور دیده به کنار من نیامد

شب و روز جدول خون به دو رخ چه سود دارد؟

چو ستاره سعادت به کنار من نیامد

منم و خرابه غم ز خوشی خبر ندارم

چو ازان دیار مرغی به دیار من نیامد

من خون گرفته کردم و نظری و کشته گشتم

تو بدان که او به عمدا به شکار من نیامد

ز شراب و عشق و مستی چه شناسد او خرابی

پسر کسی که دردی ز خمار من نیامد

به شب نشاط، یارا، چه خبر تراز خسرو؟

که به جانب تو روزی شب تار من نیامد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ناکامی و بی‌حالی خود در دنیای عشق و بهار می‌پردازد. با آمدن بهار و گل، او همچنان در انتظار بویی از یار خود است، اما هیچ نشانه‌ای از او نمی‌بیند. دلش همچون غنچه در آتش حسرت می‌سوزد و از هیچ زیبایی یا عشقی خبری نیست. او به دوست خود خطاب می‌کند که به بهار خود شاد باشد زیرا بهار او هرگز نیامده است. در طول عمرش همیشه تشنه عشق و امید بوده، اما جز غم و درد چیزی نصیبش نشده است. او به وضعیت ناامیدکننده‌اش اشاره می‌کند، جایی که خوشی و عشق از زندگی‌اش رفته و در خرابه‌ای از غم به سر می‌برد. در نهایت، شاعر ابراز می‌کند که در دنیای می و مستی هیچ‌کس درک دردی که او می‌کشد را ندارد و به طور کلی، هیچ نشانی از شادی و نور در زندگی‌اش نیست.