نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده را

آخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را

ناخوانده سویت آمدم، ناگفته رفتی از برم

یعنی سیاست این بود فرمان نافرموده را

رفتی همانا وه که من زنده بمانم در غمت

یارب، کجا یابم دگر آن صبر وقتی بوده را

باز آی و بنشین ساعتی، آخر چه کم خواهد شدن

گر شاد گردانی دمی یاران غم فرموده را

کشتی مرا و نیستم غم جز غم نادیدنت

گر می توانی باز بخش این جان نابخشوده را

ناصح به ترک گلرخان تا چند پندم می دهی

چون خارخارم به نشد، بگذار این بیهوده را

پیموده ساقی در قدح بیهوشی عشاق را

گویی فزون با بنده داد آن ساغر پیموده را

دستی بسودم بر لبت، تلخی بگفتی چیست این؟

کز زهر دادی چاشنی چندین نبات سوده را

سودای خسرو هر شبی پایان ندارد هیچ گه

آخر گره بر زن یکی آن جعد ناپیموده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد روزهایی می‌افتد که گم شده و به وصال و دیدار معشوقش تمنا می‌کند. او از چشم خواب‌آلود معشوق درخواست بازگشت می‌کند و نارضایتی خود از جدایی را ابراز می‌نماید. شاعر همچنین به غم و اندوهی که جدایی ایجاد کرده اشاره دارد و به دنبال راهی برای باز یافتن صبر و آرامش است. او از معشوق می‌خواهد تا momentی را با هم بگذرانند و غم‌هایشان را تسکین دهند. در ادامه، شاعر احساس تنهایی و بی‌کسی خود را بیان می‌کند و از درد جدایی می‌نالد. به این ترتیب، شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و رنج‌های ناشی از فراق می‌پردازد.