شمارهٔ ۷۱۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر شب از سینهٔ من تیر بلا می گذرد
تو چه دانی که برین سینه چهها میگذرد؟
دل اگر سنگ بوَد طاقت آتش نبود
آنچه از غمزهٔ او بر دل ما می گذرد
گر جفایی کند آن شوخ، مرا عیبی نیست
گو بکن، لیک ز اندازه چرا میگذرد؟
عاشقان را همه عمر از پی نظّارهٔ تو
شب به زاری و سحرگه به دعا میگذرد
یارب، این باد سحر از چه چنین خوشبوی است؟
مگر اندر سر آن زلف دو تا میگذرد
تو چه مرغی کاثرت نیست که از سوز دلم
سوخت هر مرغ که بر روی هوا میگذرد
خسروا، بگذر از اندیشهٔ خوبان کامروز
موسم فتنه و ایام بلا میگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که هر شب بر دلش میگذرد، سخن میگوید و به معشوقش اشاره میکند که چگونه با غمزههایش دل او را میآزارد. او میگوید که حتی اگر دل مانند سنگ باشد، تحمل آتش عشق و غم غیرممکن است. شاعر میپرسد اگر معشوقش جفایی کند، ایرادی ندارد، ولی چرا این جفاها باید زیاد شود. عاشقان همیشه در پی دیدن معشوق خود هستند و شبها به زاری و صبحها به دعا میگذرانند. همچنین او بادی خوشبو را میبیند و به این فکر میکند که آیا این عطر از زلف معشوقش میآید. در پایان، از معشوق میخواهد که از اندیشهها و فکرهای خوبان بگذرد، زیرا دوران فتنه و بلا در حال گذر است.