نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عاشقی را که غم دوست به از جان نبود

عاشق جان بود او، عاشق جانان نبود

مردن از دوستی، ای دوست، زهندو آموز

زنده در آتش سوزان شدن آسان نبود

بی بلا نیست مرادی که نه حج پیش در است

که به ره زحمت دریا و بیابان نبود

زهر کش از کف ساقی تو، اگر می خواری

کیست کش تشنگی چشمه حیوان نبود

ای که عاشق نه ای، ار دم دهدت غمزه زنی

دل نبندی که نکو روی مسلمان نبود

جان فدای نظری شد مشمر سهل، ای دوست

کارزویی که به جانی خری، ارزان نبود

دی به گشت آمدی و شور به بازار افتاد

پادشاهی که به شهر آید، پنهان نبود

رفتی و ماند خیال تو، ولی خرسندم

ماندنش گر ز پی همرهی جان نبود

چند پرسی که چرا خلق به رویم حیرانست؟

این حکایت ز کسی پرس که حیران نبود

خسروا، بلبلی آخر، به قفس هم خوش باش

دور گردونست، همه باغ و گلستان نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دشواری‌های آن سخن می‌گوید. عاشق با تمام وجود به معشوق عشق می‌ورزد و دردی عمیق حس می‌کند که حتی جانش را فدای عشق می‌کند. شاعر به سختی‌های عشق و فدای کردن خود اشاره می‌کند و می‌گوید که رسیدن به محبت واقعی نیازمند تحمل مشکلات بسیار است. همچنین، به این نکته اشاره می‌کند که زندگی بدون عشق و دلدادگی خالی و بی‌معناست. در نهایت، پیام شعر این است که باید در چالش‌های عشق صبر و استقامت داشت، چرا که عشق حقیقی نیازمند تلاش و فداکاری است.