شمارهٔ ۷۳۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟
که ز عشقش دل خلقی به بلا میآید
فتنه جان من خسته دل آمد چشمش
باز بر جان من این فتنه کجا میآید؟
باد مشک از سر زلفش بوزید، ای بلبل
بوستان را خبری ده که صبا میآید
عاشقان را به گه رفتن و باز آمدنش
دل ز جا میرود و باز به جا میآید
از وفا بوی ندارد، تو چنین صورت کن
گرچه از صورت او بوی وفا میآید
ما به نظاره آن ماه چنان مستغرق
که همه خلق به نظاره ما میآید
خسروا، هرچه ترا بر سرت آید نه از اوست
عقل داند که سراسر ز قضا میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و عاشقانه شاعر درباره عشق و معشوق اشاره دارد. شاعر از آمدن لشکری از عشق در شهر سخن میگوید و بیان میکند که دل مردم از عشق معشوق به بلا میافتد. او به زیبایی معشوق و اثر آن بر دلهای عاشقان اشاره کرده و میگوید که عشق و زیبایی معشوق همچون بادی خوشبوست که بر دلها و زندگیها تأثیر میگذارد. در نهایت، شاعر متوجه میشود که هر چیزی که در زندگی او رخ میدهد، ناشی از سرنوشت و قضا است و عقل این را میفهمد.