شمارهٔ ۷۴۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد
دل نمی باید ازین ورطه ره بیرون شد
ناوک چشم تو تا خون دلم ریخت ز چشم
در میان دل و چشم من آن دم خون شد
از تب هجر بمردیم به کنج غم و هیچ
کس نپرسید که آن خسته غمگین چون شد
تا چو ماه نو ازان مهر جدا افتادم
عمر من کم شد و مهر رخ او افزون شد
گر نه زنجیر دل از طره خوبان کردند
زلف لیلی ز چه رو سلسله مجنون شد
یار چون درج عقیقی به تبسم بگشاد
چشم خسرو چو صدف پر ز در مکنون شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به احساسات عمیق و درد آتشین ناشی از عشق و فقدان میپردازد. شاعر از رنج دل و زخمهای ناشی از جدایی میگوید و بیان میکند که چشم محبوب او مانند تیر به دلش اصابت کرده و باعث ریزش خون عشقش شده است. او از غم خود و عدم پرسش کسی درباره حالش صحبت میکند و نسبت به جدایی از محبوب خود، به کم شدن عمرش اشاره میکند. همچنین به زیبایی و تاثیر عاشقانه محبوبش بر دل اشاره کرده و به نوعی در یک زنجیر عاطفی زندانی شده است. در نهایت، با توصیف لبخند محبوب و زیبایی او، به عواطف عمیقتری از عشق و نیازی به ابراز وجود در این رابطه اشاره میکند.