شمارهٔ ۷۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا
من و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا
من آستان تو بوسم، حدیث لب نکنم
چو من به خاک خوشم، با شکر چه کار مرا
نبینم آن لب خندان ز بیم جان یک ره
ز دور سنگ خورم، با گهر چه کار مرا
پدر بزاد مرا بهر آن که تو کُشیَم
وگرنه با چو تو زیبا پسر، چه کار مرا
اگر قضاست که میرم به عشق تو، آری
به کارهای قضا و قدر چه کار مرا
به طاعتم طلبند و به عشرتم خوانند
من و غم تو، به کار دگر چه کار مرا
طلاق داده دل و عقل و هوش را، خسرو
به گشتِ کوی تو با این حشَر چه کار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و اشتیاق خود نسبت به معشوق میپردازد. او بیان میکند که در شب به فکر معشوق است و احساس میکند که مانند کوهی در مقابل سحر و روشنایی عشق او قرار دارد. او تأکید میکند که تنها حضور و بوسه بر آستان معشوق برایش کافی است و نیازی به صحبت ندارد. همچنین، از دوری معشوق و عدم دسترسی به او ابراز ناامیدی میکند و میگوید که حتی اگر قضا و قدر بر بیفایی عشقش حکم کند، نمیتواند به مسائل دیگر فکر کند. در نهایت، شاعر احساس میکند که دل و عقلش را به خاطر عشق به معشوق از دست داده و تنها در جستجوی اوست.