شمارهٔ ۸۰۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
باز گرفتار شد دل که درین سینه بود
تازه شد اندر دل آن رخنه که دیرینه بود
دی که همی دید روی، آینه از صورتش
اصل درون دلم نسخه در آیینه بود
دیدمی امروز باز تا بزیم بینمش
زنده امروز خود زنده پارینه بود
مفلس دین و صلاح می روم از دهر، ازانک
دزد به تاراج برد، هر چه به گنجینه بود
شب که به خنده زدی بر جگر من نمک
قابل مرهم نماند داغ که بر سینه بود
دولت خسرو، که عشق در پی جانش نشست
گوهر افزون بلا نرخ بلورینه بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دردهایی که از آن ناشی میشود سخن میگوید. او به یاد چهره محبوبش افتاده و نشانههایی از عشق گذشته را در دل خود زنده میکند. ناتوانی در جلب محبت و فقدان آرامش در زندگی را نیز بیان میکند. شاعر به دزدی اشاره میکند که گنجینهٔ عشق و احساساتش را به تاراج برده و به درد و رنجی که شبها بر او میگذرد، اشاره میکند. در نهایت، او به ارزش عشق و بلایای مرتبط با آن پرداخته و نشان میدهد که عشق به عنوان یک نعمت، در عین حال بار سنگینی نیز به همراه دارد.