نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یاری که بر جدایی اویم گمان نبود

ماهی نبود آن که شبی در میان نبود

بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت

ما را ز آشنایی او این گمان نبود

دامانش چون گذاشت حق صحبت قدیم؟

گیرم که دست هیچ کسش در میان نبود

گل آمد و به باغ رسیدند بلبلان

وان مرغ رفته را هوس آشیان نبود

زامید وصل زیستنم بود آرزو

ورنه فراق یار به جانی گران نبود

جانم به جان و من نه ام از زندگان، از آنک

زو بود جمله زندگی من ز جان نبود

رفتم به بوی صحبت یاران به سوی باغ

گویی به باغ زان همه گلها نشان نبود

خسرو، اگر گل تو ز گلزار شد، منال

دانی که هیچ گه چمن بی خزان نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس جدایی و فراق است. شاعر به نوعی دلتنگی و درد از دست دادن معشوق اشاره دارد و به یادآوری لحظات گذشته می‌پردازد. او می‌گوید که جدایی‌اش از محبوبش به گونه‌ای غیرمنتظره بوده و این حس جدایی او را به شدت آزار می‌دهد. همچنین، شاعر به سوگواری برای از دست دادن دوستی و آشنایی اشاره می‌کند و می‌گوید که زندگی‌اش بدون محبوبش بی‌معناست. در نهایت، به این نکته اشاره می‌کند که هرچند گل و باغ زیبا هستند، اما موجوداتی مانند بلبلان به یاد محبوب خود هستند و عشق و دوستی همیشه با لحظات ناکامی و جدایی همراه است.