شمارهٔ ۸۳۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبود
و آزار دوستانت برین گونه خو نبود
پیوسته عادت تو چنین بود در بدی
یا خود همیشه عادت خوبان نکو نبود
آن کیست کو بدید در آن روی یک نظر؟
وانگاه تا بزیست در آن آرزو نبود
لاغر تن مرا ز خم زلف وارهان
انگار کت به زلف یکی تار مو نبود
دل را فسانه تو ز ره برد، ورنه هیچ
دیوانه مرا سر این گفتگو نبود
آخر بر آب چشم منت نیز دل بسوخت
گیرم که خود مرا به درت آبرو نبود
ای دل، سپاس دار که گر دوست جور کرد
از بخت نامساعد من بود، از او نبود
مشکم ز زلف غیر چه آوردی، ای صبا؟
در کوی آن نگار مگر خاک کو نبود
خسرو به دزد خو کن و با بی دلی بساز
گر گویمت که دل به کجا رفت، گو «نبود»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد ناشی از جدایی پرداخته است. شاعر به نوعی شکایت دارد که دلش دیگر مانند گذشته بیدرد و سنگ نخواهد بود و آزار دوستانش برایش قابل تحمل نیست. او به یاد عادتهای خوب گذشتهاش اشاره کرده و میگوید که دیدن محبوبش در خیالش او را به آرزوی ناامیدکنندهای دچار کرده است. همچنین، شاعر احساس ناتوانی و سردرگمی دارد و به دلش توصیه میکند که صبور باشد و در برابر بیوفاییها مقاومت کند. در نهایت، او به زلف معشوقه اشاره میکند و از شاعر درخواست کمک میکند تا از درد دلش کاسته شود. این اشعار در مجموع نشاندهنده عاطفه، ناامیدی و اندوه عاشقانه شاعر است.