شمارهٔ ۸۴۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد
آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ
صد تشنه را بکشت که آبی ز چه نداد
صوفی که خاک نیست سرش در ره بتان
گفتش به سر زنید که پیرش کله نداد
دیدن به خواب هست گنه، لیک دوزخی ست
آن کس که در جمال تو داد گنه نداد
شرمنده از هلاکت خسرو مشو، چه شد
یک جانت بیش داد، سه و چار و ده نداد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر به این موضوع میپردازد که دل هیچکس جز معشوق را در خود جا نمیدهد و هیچچیز در دنیا به اندازه زیبایی و وجود معشوق ارزشمند نیست. او به خطرات و مشکلاتی که عشق ممکن است به همراه داشته باشد اشاره میکند و میگوید که گناه دیدن معشوق در خواب، در واقع گناه نیست. شاعر به نوعی از قید و بندهای دنیا و ناامیدیها ابراز ناراحتی میکند و همچنین بر ارزش جان و زندگی تأکید میکند. در نهایت، او مخاطب را به یادآوری میخواند که عشق واقعی ارزش بیشتری دارد و نباید از مشکلات آن شرمنده شد.