شمارهٔ ۸۷۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
دردی ست در دلم که به درمان نمی شود
می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم
دیوانگی من چو به پایان نمی شود
رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک
جان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود
جانم فدای نرگس او باد هر زمان
خون می کند هزار و پشیمان نمی شود
دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچ
این کافر قدیم مسلمان نمی شود
آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست تو
گویی نه عاشق است که بی جان نمی شود
خسرو که هست سوخته و خام سوز عشق
آتش زنش که پخته و بریان نمی شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج عاطفی شاعر پرداخته است. او از حسی عمیق و دردی در درونش سخن میگوید که به هیچوجه درمان نمیشود. با وجود تلاشهایی که برای فراموشی یا رهایی از این احساس میکند، همچنان به عشق و زیبایی معشوق خود دل بسته است. شاعر به عشق و دیوانگیاش اشاره میکند و میگوید که حتی با وجود تمام درد و ناتوانی، علاقه و وابستگیاش به او ادامه دارد. در نهایت، او با تصوری از سوختن در آتش عشق، نشان میدهد که این وضعیت غیرقابل تغییر است و هیچگاه محو نخواهد شد.