شمارهٔ ۸۷۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشود
دل پاره گشت و درد تو زائل نمیشود
مه میشود مقابل روی تو هر شبی
یک روز با رخ تو مقابل نمیشود
رویم زر است و بر در تو خاک میکنم
وصل تو کیمیاست که حاصل نمیشود
شد اشک من حمایل گردون ز دست تو
دستم به گردن تو حمایل نمیشود
بنشستهام به غم که ز عشق تو خاستن
با آنکه جان همیشودم، دل نمیشود
دل منزل غم آمد و از رهزنان هجر
یک کاروان صبر به منزل نمیشود
خسرو در اوفتاد به غرقاب آرزو
چون کشتی مراد به ساحل نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و آرزوی عمیق خود برای معشوق صحبت میکند. او میگوید که دلش پر از غم و آرزو است و این احساسات هیچگاه از بین نمیروند. شاعر به اشکهایش اشاره میکند که همچون حمایلی در گردون هستند و نمیتواند دستش را به گردن معشوق بیندازد. او از نشستن در غم عشق میگوید و اینکه رغم تمام تلاشها و صبر، هنوز به وصال معشوق نمیرسد. حسرت و آرزوهای ناکام او را به غرقاب میبرد و این حسرتها را به یک کشتی تشبیه میکند که هرگز به ساحل نمیرسد.